دوستت دارم زمهریر و به این مهر ورزی می با لم .وقتی خسته و بریده از هیاهوی زندگی شهری به تو پناه می آورم تمام خستگی هایم را از من می گیری و آرامشی به من می دهی که در جایی دیگر سراغ ندارم.وطنم ،کوهساران و دشت هایت را ، چشمه سارانت ،دره ها و تپه هایت را قدم به قدم گشته ام و به وقت خستگی در دامانت آرمیده ام . من فرزند توهستم و به این اصل و نسب می بالم .
از کودکی به یاد دارم مهربانیهایت را همیشه و در هر فصلی زیبایی بی اغراق .بهارت ، تابستانت و پاییز و زمستانت همه برای من بی نظیرند.
دم عید وقتی از زیر برف گل یخ جوانه میزند یا نوروز گلی سر بر می آورد روح من نیز تازه می شود .باران و تگرگ بهاریت نیز زیباست ، حتی وقتی آسمانت می غرد من شادم و بارها
دیده ای که می ایستم و تازه شدنت را وقتی باران سیمایت را می شوید تماشا میکنم.بوی خاک باران خورده ات مرا مست می کند.من مفتون هفت رنگ آسمان توام پس از باران.
باران که بند می آید هم تو زیبا تر شده ای هم من و من زیبایی روحم را از تو به ودیعه دارم. حتی هزاران نیز در وصف زیباییت چون من ترانه سرایند.
به دامان کوه هایت می آیم سوسن و سنبل عطرشان این روزها به یمن بخل آسمان کمتر مشام رهگذران را می نوازد، اما در کودکی ام مشامم را پر از عطر سوسن سنبل کرده ای و در پستوی خاطراتم هنوز عطرشان می پیچد.نیمه اردیبهشت که می شد علفزارانت سر سبز بود و هر که قدم می گذاشت آنجا ،تا زانو خیس آب می شدکمی دور تر هر جا می نگریستی تا چشم می دید
همه یا به رنگ سوسن سنبلت بود یا زردی چیچک .
آه که این قوم ، نسل گل زرد رنگت را بر چید. از یاد نبرده ام هر سال تعطیلات نیمه خرداد، چیچک های زردت را گونی گونی به یغما می بردند.
در این حین درختانت شکویه داده اند و برگ هاشان سبز است . تابستان کم کم از راه می رسید فصل علوفه چینی .تا دیروز طره بر باد میدادی و من محو تماشای تو بودم اما گیسوهایت نیز با
بی مهری داسها کوتاه می شود. می شود حالا در باغ هایت چاغا له خورد و آ لوچه. چند روز بعد زیر سقف آسمان و شاخه زرد آلو که بنشینی، باد که بوزد برگها به رقص در می آیند و شاید مام وطن از شاخه ای برای نو برانه هم که شده برایت زردآلویی بیاندازد.
از این پس کار مردمان هر سپیده دم جمع کردن زرد آلو هاست تا برگه کنند . وقتی طبق ها از اتاقی که دیروز در آن گرد زرد روشن کرده اند بیرون می آیند و ورزن چیده می شود، گویی فرشی نارنجی پهن کرده اند.
وطنم هیچ جای دنیا، شبهایش در تابستان به زیبایی شبهای تو نیست. آسمانت همیشه پر ستاره باد .ساعتها زیر سقف آسمانت آرمیده ام و به تماشای ستارگان شب را روز کرده ام.
پاییز کم کم از راه خواهد رسید برگها زرد خواهند شد و باز باران سیمایت را جلا خواهد داد .درختان گردو تازیانه خواهند خورد. هر جا می روم صدای چوبی است که بر تن درختان گردو
می نشیند به کدامین گناه نمی دانم !
هوا کم کم رو به سردی می رود . مرد روستایی با جارویی از جنس شاخه درختان برگ ها را از زمین جمع می کند تا زمستان خوراکی باشد یرای دام هایش.
کمی بعدزمستان از راه رسیده و برف سیمایت را سپید کرده است. می گویند زمستان مرگ طبیعت توست اما من قبول ندارم. وطنم در زمستان هم در زیبایی بی نظیری، یکرنگی، پاک ، بری از هر عیب و نا پاکی.
امسال باز آسمان بخیل شده است در زمستان و اندک کودکان ده در حسرت گلوله برفی روزهاشان شب می شود.
چه کنم با بخل آسمان ، دی ماه تمام شد و منو کودکان ده منتظر برفیم .
من می خواهم سال بعد هم از زیبایی هایت حرفی برای گفتن داشته باشم ، هر چند تو همیشه زیبایی.
دعا می کنم برف ببارد تا زیبا شوی تا زیبا شود روحم از دیدن یکرنگی ات .
دعا می کنم برف ببارد تا چشمه سارانت بهار سال بعد باز نمانند از جاری شدن.
دعا می کنم برف ببارد تا پیر مرد روستایی ، سال بعد چشم انتظار سبز شدن کاشته هایش نباشد .
دعا می کنم برف ببارد تا اندک مردمان ده نیز آواره از خانه و کاشانه شان نشوند.
آرزویم همه این است دیدن اوج طلوعت و رسیدن به همه ی رویایم…
……………
دل نوشته های امیراحمدزاده
نظر خود را در اینجا برای ما به یادگار بگذارید
با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان . سوالی برایم پیش آمده که خیلی مایل بودم با شما در میان بگذارم . دوستان زیادی می خواستند از شجره نامه و تاریخچه پیدایش زمهریر اطلاعاتی کسب کنند ولی متاسفانه من اطلاعات جامعی از این موضوع ندارم . تا جایی که پرس و جو کردم مرحوم آقای خلیل یادگاری در مورد زمهریر اطلاعات جامعی داشتند و شجره نامه کاملی . به هر حال متاسفانه در قید حیات نیستند و اینکه آیا این اطلاعات مکتوب است یا نه ؟ و یا اینکه پیش چه کسی است من اطلاعی ندارم .
با ادای احترام به روح آقای یادگاری و آرزوی مغفرت برای ایشان . از بازماندگان محترم (اگر به این وب سر می زنند و یا دوستانی دارند که به این وب لطف داشته باشند)استدعا دارم در صورتی که این اطلاعات مکتوب می باشند یک کپی از این اطلاعات را به نسل جوان و کنجکاو زمهریر هدیه دهند .تا شاید علاوه بر مطرح کردن نام روستا و سیراب کردن اذهان تشنه برای دانستن , دعای خیری بر روح پر فتوح آقای یادگاری بیفزاییم .
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
…………………………
دوستان برای فرستادن هر نامه-عکس – سند و یا هر چیزی از طریق ایمیل به آدرس saeedeharchitect@yahoo.com اقدام بفرمایید .
با نهایت تشکر :سعیده احمدزاده
…………………
روز خسته کننده ای بود خسته و کوفته می خواستم کمی استراحت کنم اما صدای کامپیوتر را طبق معمول سعید تا آخر بلند کرده بود و سخنرانی علامه جعفری را گوش می کرد .برخلاف من که همیشه با خواندن کتاب و نوشتن روی کاغذ از مطالعه لذت می برم او با کاغذ و مداد بیگانه است و با گوش کردن ونشستن پشت کامپیوتر از زندگی لذت می برد . یکدفعه به یاد یک سوالی در مورد روستا افتادم و خواستم از امیر بپرسم . اما بد موقعی زنگ زدم کلاس داشت با کلی شرمندگی خداحافظی کردم و باز سرم را روی بازوانم گذاشتم و چشمانم را بستم تا شاید از سردردم کم شود خیلی تصادفی در حالیکه اصلا به مجموعه سخنرانیهای علامه بزرگ جعفری توجه نداشتم یک لحظه لهجه استاد برایم عجیب به نظر آمد . چرا یک فیلسوف که اینهمه کتاب خوانده و نوشته هنوز با لهجه غلیظ فارسی-ترکی صحبت می کند؟ تا به حال به این موضوع اصلا فکر نکرده بودم . یک آن این سوال را از برادرم سعید پرسیدم . و با توجه به اینکه اطلاعات اون خیلی بیشتر از منه در جواب به من گفت :”علامه جعفری عمدا با لهجه صحبت می کرد که همه عالم بدونن اون ترکه چون می خواست اصیل بمونه”
از خودم بدم اومد .چون در تمام طول عمرم از ترکی حرف زدن فراری بودم چون می ترسیدم ترکی حرف بزنم لهجم عوض شه یا اینکه دیگران مسخرم کنن. واقعا چه آدمی هستم من ؟
همیشه حرص می خوردم چرا مادر بزرگم با اینهمه سال زندگی در شهرهای فارسی زبان اصلا فارسی یاد نگرفت ؟
بعد به سخنرانیهای بعدی با دقت بیشتری گوش کردم . و سعید یکی از سخنرانیهای دکتر شریعتی رو انتخاب کرد (بازم گفتم شریعتی )! در مورد القاب و عناوینی بود که معمولا به بعضی انسانها داده می شود. دکتر به نکته قشنگی اشاره کرد و گفت هر چقدر این عناوین بیشتر و غلیظتر بشه اون آدم از ما دورتر می شه . و در مورد خودش و روستایی که زادگاهش بود صحبت کرد . وقتی دیدم این یکی هم خودشو دست پایین گرفته و به روستاش و اصالتش افتخار می کنه گفتم بابا من کجا و اینا کجا؟
بعد صحبت رسید سر انواع عقل و … دیگه خستگی یادم رفت .سعید هم کامپیوتر رو خاموش کرد و رفت .و من موندم و تفکر در مورد اینکه من صاحب کدوم عقلم ؟
عقل سیاسی =حقیقت رو فدای مصلحت کردن.
عقل کاسبکارانه = به دنبال منافع خود بودن .
عقل سگی = چاپلوسی-پاچه گیری-ترسوندن -مطیع بودن فقط برای یه تکه نون خشک
نمی دونم شاید همشو داشتم و شاید هیچکدومو نداشتم . هیچوقت هیچ آدمی به درستی نمی تونه در مورد خودش قضاوت کنه . اما هر چی بود و نبود دنبال این بودم که از ریشه به روح و روان خودم فکر کنم و به اصل خودم برگردم . من هیچوقت با ترمیم موافق نبودم . همیشه نوسازی می کردم حتی در تنگترین زمان . حالا هم ترمیم چاره درد من نبود . حس من به زمهریر چه حسی می تونست باشه ؟وطن پرستی یا منفعت طلبی؟ فقط می خواستم به اصل خودم افتخار کنم .به جایی که ریشه خانوادگی من اونجا شکل گرفته . یاد کلاسهای مرمت افتادم . روزهایی که می رفتیم برای بازدید از آثار تاریخی . یاد صحبتهای آقای …… افتادم که چقدر راحت توی یکی از سفراش به شیراز عنوان کرد “تخت جمشید ساخته دست طاغوته ” ما همیشه با بچه ها وقتی می رفتیم طرف ارگ تاریخی تبریز(ارگ علیشاه) افسوس می خوردیم گاهی اشک می ریختیم و خیلی وقتها به نماینده همون آقا که در سال 60 ارگ رو با دینامیت منفجر کرد لعنت می فرستادیم . می دونید با چه انگیزه ای ارگ منفجر شد ؟ چون اون هم ساخته دست طاغوت بود!
بعد به ساختمون نیمه تموم مصلا که روی خرابه های ارگ بنا شده بود نگاه می کردیم و بلند و یکصدا می گفتیم اینجا یه جای غصبیه و نماز خوندن اینجا باطله.
ما همیشه دنبال زنده نگهداشتن بنا ها و فرهنگ و سنت ایرانی بودیم .غافل از اینکه خودم هیچوقت به زبون و خاک اجدادی خودم فکر نمی کردم . حالا اومدم و می خوام ریشه و اصل خودمو پیدا کنم .
شما اصالت رو در چی می دونید؟
امروز 17 دی ماه است . و من در سالگرد کربلای 5 به یاد روزهای کودکی افتادم . روزهای جنگ . روزهای گرم و سوزان کویر . یکی از دوستان پشت تلفن دلم را شکست و خواسته و ناخواسته به چیزهایی متهم شدم که لایقش نبودم و من حساس و مغرور به یاد روزهایی افتادم که می نویسم تا کمی با خودم حداقل خلوت کرده باشم .
من فرزند کویرم . سرزمین عرفان با روزهای گرم و سوزان -آفتاب تند. شبهای سرد . با آسمانی پر ستاره . من زاده ی برهوتم . کودکی من با صدای طبل و مارش جنگ بود و من با این نواها به نوا رسیدم . اینها ربطی به زمهریر ندارد اما جواب سوال کسانی است که گمان می کنند من ……
کودکی من در تنهایی و غربت و سکوت کویر شکل گرفت . منطقه کوچک ما گرچه از بمباران و هجوم دشمن در امان بود اما هر روز از مسجد صدای مارش جنگ می آمد و کاروانی را به جبهه بدرقه می کردیم و هر روز شهیدی و شهدایی می آمدند و به استقبالشان می رفتیم . من هنوز عملیات کربلای 5 را از یاد نبرده ام . هنوز در مقابل چشمانم 11 تابوت را به یاد دارم که روی دوش مردم تشییع می شد یکی از آنها برایم بسیار عزیز بود بی آنکه وابستگی خونی با من داشته باشد . عمویش می خواندم و دوستش داشتم . آنروز تمام آذریهای مقیم پابدانا برای عموی من و بدرقه اش به مزار شهدا عزاداری کردند . هنوز نوحه هایشان و سینه زدنهایشان را به یاد دارم . هنوز از یادم نرفته روز آخر- ملاقات آخر و خداحافظی آخر. “شهید ناصر نجف پور” همسایه و دوست خانوادگی ما بود و من بسیار دوستش می داشتم . دختری داشت به نام سحر . من و سحر روز تشییع جنازه هنوز نمی فهمیدیم که دیگر عمو ناصر را نخواهیم دید . امروز به یاد همه آن روزهای کویر افتادم . به یاد باشگاهی که بعدها به نام عمو ناصر نامگذاری شد . به یاد عمو ناصر که در خاک غریب کویر مدفون شد . به یاد مزار شهدای طغرالجرد که همیشه باد- ماسه بادیها را به طرفمان پرتاب می کرد . و ما هر سال سالگرد عمو ناصر به مزارش می رفتیم . البته خب کاش سحر به این وب سر بزند و من اینجا به سحر عزیزم این ایام را تسلیت می گویم .
بله من فرزند کویرم . آنجایی که آسمان و ستاره هایش زیباتر از هر جایی است . من با نغمه و صدای جنگ با فداکاری و جهاد بهترین بندگان خدا بزرگ شدم من با صدای قران و داستاهای ائمه شخصیت یافتم .
و امروز دوستی مرا متهم می کند به …….
طی این مدت حرفها بسیار شنیدم . از همه تشویق و تشکر تا تهمت و افترا . یکی گفت تو فقط لاف می زنی . دیگری گفت چرا با رنگ سبز می نویسی ؟ یکی گفت چرا از فلان کس تعریف کردی؟ دوستی از اینکه از شریعتی می نویسم ناراحت بود و بعضیها از ترور شخصیت و تخریب شخصیتم لذت می بردند . دوستان هدف هشترک همه ما در این بود و هست که برای عمران و آبادانی روستا تلاش کنیم .
با سبز نوشتم چون به این رنگ علاقه داشتم و دارم متناسب با پرزانته غالب وب بود و اینکه روستای من باید با سبز نشان داده می شد.
لاف نزدم فقط همراهان من کم هستند و دنیا پر از معادلات چند مجهولی . گر چه من ریاضی خواندم ودر هندسه خبره بودم اما استاد این واحد درسی فعلا با من و روزگار سر جنگ دارد . از شریعتی نوشتم چون روشنفکر دینی و استاد من شریعتی است وفکر نمی کردم کسی از شریعتی بدش بیاید ! چرا ؟
دوستی پشت تلفن متهمم کرد و هر چه خواستم دفاع کنم سنش را به رخم کشید و چای خوردنش با فلان شهید و روبوسیش با فلان مسول این کشور را چماقی کرد و برسرم کوبید و من به او نگفتم آقای محترم اگر شهیدی را یک یا دوبار دیدی من با شهدا زندگی کردم کتابهای روزمره من زندگینامه علی (ع) بود و فاطمه – من با نوای کویر 5 سال دیوار به دیوار یک شهید زندگی کردم من به چمران افتخار کردم به شریعتی عشق ورزیدم . من بخاطر آذری زبان بودن به خود بالیدم که باکری همزبان من است و اکنون دوستی متهمم می کند به اینکه تو خون شهدا را نادیده گرفتی و حتی در مسلمان بودنت هم متزلزل شدی.
دوست عزیز اگر اسلام شما – فقط تا جایی که به نفعتان است اسلام است و با تقلید از … چیزهایی را طوطی وار حفظ کرده اید من اسلام را حتی با مولانا و شمس در رقص سماعی مولانا درک می کنم من اسلام را با کتابهای آلبرکامو-هگل – مطهری و شریعتی و…لمس می کنم . اگر شما بعد از 600 سال در قرون وسطی سیر می کنید و به دنبال این هستید که چند فرشته روی سر سوزن جمع می شوند یا نظریه تکامل داروین را سرکوب می کنید و یا مثل کشیشان قرون وسطی که گالیله را محکوم کردند به دنبال سرکوب علم و منطق هستید من در قرن 21 به دنبال اینم که دینم را بدون کم و کاست بدون تحریف و خشونت با علی (ع) با حسین (ع) بشناسم . من نظریه داروین را در قران جستجو می کنم .اگر در قرن 21 پوششها زیر سوال می رود باید بگویم مهمترین حجاب در زبان است و چه کسی زبانش را از نگفتنها حفظ می کند؟
روزه خواری -بی نمازی – دروغ-رانت خواری- پارتی بازی- ربا خواری و …در کجای اسلام بود؟
حال قضاوت با شما
نظرات خود را در اینجا برای ما به یادگار بگذارید
دکتر شریعتی:
“من هر گز نمی توانم بر خلاف ایمان و اعتقادم حرف بزنم و بنویسم .اگر می توانستم حال سرنوشت دیگری داشتم .می توانم آن چه را معتقدم نگویم .ولی نمی توانم آن چه را معتقد نیستم .بگویم “
و من بر خلاف تمام عقاید و اعتقاداتم این شعر را در وبلاگ بدون حذف و سانسور قرار می دهم .چون شاگرد خوبی برای معلمم نبودم .اما اینها نوشته من نیست و من مثل ….. اهل سانسور حرفهای دیگران نیستم . شریعتی بزرگ اگرمن شاگرد خوبی نبودم مرا ببخش.
بشتر بخوانید…
دکتر شریعتی:
“جدا کردن هنر از ارزش ,یعنی مبتذل کردن آن.”
دوستان پلانهایی که مشاهده می کنید اتودهایی مقدماتی و بسیار ساده از یک خانه روستایی در زمهریر با اقتصاد دامداری است که دوست عزیزم خانم ریحانه باقری زمهریرقبول زحمت کرده واتودهایی از این بنا برای من ارسال کرده اند . البته چون من از نزدیک این خانه را ندیده ام با توجه به تصورات ذهنی خود این پلانها را ترسیم کرده ام و هر گونه خطایی از جانب من می باشد . که به صورت شماتیک و فقط برای نشان دادن خانه های سنتی این خطوط را با دست برای شما دوستان ترسیم کرده ام . باشد که معماری سنتی روستا برای علاقه مندان قابل درک شود. البته یکبار دیگر از خانم باقری زمهریر نهایت تشکر و قدر دانی را دارم که حتی از داخل بنا نیز اتودهایی تهیه کرده بودند . متاسفانه من هنوز فرصت ترسیم آنها را ندارم و در فرصت های آتی این اتودها را در اختیار دوستان قرار خواهم داد .
بشتر بخوانید…
دکتر شریعتی:
“لطافت زیبای گل , در زیر انگشت های تشریح می پژمرد. آه که عقل این ها را نمی فهمد!”


عکس: آقای بیت الله اکبری
اواخر مهر 88
………………………………………

