حیدر بابا,کندین گونی باتاندا- اوشاقلارون شام ئییوب ,یاتاندا – آی بولوتدان چیخوب ,قاش ,گوز آتاندا – بیزدن ده بیر سن اونلارا قصه ده-قصه میزده چوخلی غم و غصه ده
و چه خوش گفت بزرگ علوی در کتاب چشمهایش :»ملا شدن چه آسان آدم شدن چه سخت است .»
روی پاهای خسته ام ایستادم و در مقابل باد مهاجم روستا پاشنه کفشهایم را به زمین سخت فشردم . چشمان اشکبارم را در باغچه کوچک تنهاییم به دور تا دور باغچه گرداندم و سکوت . به قول ………. » دردهایم را به تو گفتم بشنو این سکوت تلخم را «
ای اقلیم سرد ,تو را با کدامین دعا با کدامین نیایش گرم کنم که دم سردت کالبد همه آنهایی که از آب وجودت آشامیدند را منجمد کرد . تو را با کدامین نام بخوانم بهشت کوچک من ؟ تو یادگار اجدادم ,دست به دست آمدی و به من که رسیدی چیزی از تو نمانده بود جز زخمهای چرکین کهنه ای که دهان باز کرده اند و بوی تعفن سرتاسر ذهنم را در برگرفته است . من به دنبال گنج معرفت سینه ات را شکافدم و از بطن وجودت چیزی جز حقارت خود نیافتم . تو مرا به سوی خود خواندی اما رسم مهمان نوازی را ندانستی. تو ندانستی من خسته از این دنیای بی روح نیازمند سایه درختی و صدای چه چه پرنده ای می خواهم در آغوش طبیعتت آرام بگیرم .
اگر آرامشت این است پس صد رحمت به این دنیای ماشینی -سخت که لااقل هیچ چیز هم نداشته باشد . مرگ را زود رس می کند و این آرامش ابدی است .
من که در روی خاک تو ثانیه ای آسوده نیارمیدم پس مرا مهمان سینه گورستانت کن . که این خلق مهربان مرده پرست هر پنجشنبه به یادم فاتحه ای بخوانند گر چه هیچگاه به یاد نخواهند آورد که اهل کوفه هم چنین بودند .
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
دیدگاهها بسته شدهاند.