Skip to content

در سوگ عاشورا

دسامبر 15, 2010

کرب وبلا

خرمدل اولماقا منبع انهار کوثر ایسته یر

کوثر اوغلی حسین گورماقا بیر گوز تر ایسته یر

حسین آدی همده کرب وبلاهرایکی سی دلده ازبریم

گویا دئسم علی اکبرآدی اونداداداش اصغرایسته یر

گئدیم کربلا چولونده گورم مزا ر قبر هر شهید

گوردوم که مرقد شهداء عطر عنبر ایسته یر

هربیرمزاراوول شهیدکرب وبلا دورد گوشه دی

بیرضریحده آلتی گوشه لی بیرمزاراطهرایسته یر

سوروشدوم علتین عجبا ! بیر شخص با وقاردن

اوول شاه کرب وبلایانیندا اکبری مظهرایسته یر

گئدیم کنارنهرعلقمه گوردوم دوشوبدی بیرشهید

د.دیم نئیه اوزاق دوشوبدی د.دی میداندا داورایسته یر

د.دی لال اوول احمق! که عباس قمر منیر بنی هاشم

منظوری اونون علقمده اوشاقلارا سو شهپر ایسته یر

قایدیم خیمه لره ائشیدیم او لحظه بیر سس آشنا

آه ! ناله زینب مظلوم امداده بابا حیدر ایسته یر

وارد اولدوم اوندا حجله داماد اولان یئره

نه گوردوم عروس قاسم داماد دلبر ایسته یر

رواقیدان قایدیب اولدوم رهسپار حرم علی

گوردوم که نوح نبی گوزلورهمده آدم صفدرایسته یر

[رئوف] یئتیشجاقین نجفه آه آغلایب مولایه د.دی

ملاعلیرضا نتیجه سی بو دودمانیدن برات کرارایسته یر

گر حی ذوالجلال منه لطفون اوندا شامل ائله یه

کوفه شهرینده مسلم ابن عقیل منی یار یاورایسته یر

گوزیاشیم دولوب الله هیم بولورروزمحشره اصغرین قانین

پرچم ائله یب قبریم اوستونه جون شفاعته سرورایسته یر

جوادعلیرضایی»رئوف زمهریر«

اهدایی وارسالی ازطرف علی عرفا

Advertisements

نقطه اوج فواره آغازیست برای سقوطش

دسامبر 10, 2010

بیشتر بخوانید…

ای خدا ………..

سپتامبر 26, 2010

و چه خوش گفت بزرگ علوی در کتاب چشمهایش :»ملا شدن چه آسان آدم شدن چه سخت است .»

روی پاهای خسته ام ایستادم و در مقابل باد مهاجم  روستا پاشنه کفشهایم را به زمین سخت فشردم . چشمان اشکبارم را در باغچه کوچک تنهاییم به دور تا دور باغچه گرداندم و سکوت . به قول ………. » دردهایم را به تو گفتم بشنو این سکوت تلخم را «

ای اقلیم سرد ,تو را با کدامین دعا با کدامین نیایش گرم کنم که دم سردت  کالبد همه آنهایی که از آب وجودت آشامیدند را منجمد کرد . تو را با کدامین نام بخوانم بهشت کوچک من ؟ تو یادگار اجدادم ,دست به دست آمدی و به من که رسیدی چیزی از تو نمانده بود جز زخمهای چرکین کهنه ای که دهان باز کرده اند و بوی تعفن سرتاسر ذهنم را در برگرفته است . من به دنبال گنج معرفت سینه ات را شکافدم و از بطن وجودت چیزی جز حقارت خود نیافتم . تو مرا به سوی خود خواندی اما رسم مهمان نوازی را ندانستی. تو ندانستی من خسته از این دنیای بی روح نیازمند سایه درختی و صدای چه چه پرنده ای می خواهم در آغوش طبیعتت آرام بگیرم .

اگر آرامشت این است پس صد رحمت به این دنیای ماشینی -سخت که لااقل هیچ چیز هم نداشته باشد . مرگ را زود رس می کند و این آرامش ابدی است .

من که در روی خاک  تو ثانیه ای آسوده نیارمیدم پس مرا مهمان سینه گورستانت کن . که این خلق مهربان مرده پرست هر پنجشنبه به یادم فاتحه ای بخوانند گر چه هیچگاه به یاد نخواهند آورد که اهل کوفه هم چنین بودند .



دومان داغلار

سپتامبر 26, 2010

بیشتر بخوانید…

جاده روستا شهریور ماه 89

سپتامبر 26, 2010

راستی راستی ,سر ما چی اومده ؟؟

اوت 27, 2010

«دهقان فداكار پيرشده ، چوپان دروغگو عزيز شده ، شنگول و منگول

گرگ شدن ، كوكب حوصلهء مهمون رو نداره ، كبرا تصميم گرفته

دماغشو عمل كنه ، روباه و كلاغ دستشون توي يك كاسه است ،

حسنك گوسفنداشو  ول كرده و توي يك شركت آبدارچي شده ،

آرش كمانگير معتاد شده ، شيرين ،خسرو  و فرهاد  رو پيچونده

و با دوست پسرش رفته اسكي ، رستم و اسفنديار اسباشونو

فروختن و باموتور ميرن كيف قاپي !

راستي سر  ما ايرانيها چه آمده؟؟»

این متن رو وقتی تو اینترنت خوندم جا خوردم . شوکه شدم . شخصیتهایی که با اونها رشد کردم توی این متن جاشون رو به چه کسایی دادن ؟

واقعا سر ما چی اومد؟

چه تلخه وقتی یکی واقعیت رو بگه . خیلی تلخه مگه نه ؟

کاش اونهایی که خوابن زود بیدار شن . گر چه اونی که خوابه می شه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده هرگز %

پدر بزرگم آدم ساده ای بود . بی قیل و قال . بی خیال مال دنیا . همیشه در خونش به روی همه باز بود . حقوق بخور نمیری داشت و دلی به وسعت دریا . هیچوقت دنبال مال دنیا نبود . و مادر بزرگم صبور و مهربون . همیشه مثل یه شیر جلو مشکلات می ایستاد و هر چی سختی بود به جون می خرید . دختر ثروتمندی که از سر قضا کارش ختم شد به زمهریر و عروس زمهریر شد .

همیشه از گذشته هاش اینطور برام می گفت :» سعیده ما یه خونواده ثروتمند و پر جمعیت بودیم که اونقدر از پدرمون می ترسیدیم و احترام می ذاشتیم که وقتی گفت باید عروس زمهریر بشی جرات مخالفت نداشتم .اما پدرمون قدرت و اعتباری داشت که نگو . » . همیشه از روزهای سخت زندگیش با افتخار یاد می کرد و من عزیز دردونه ی اونها بودم .تو ساعتهای آخر زندگی هر دوشون پیششون بودم . هنوز توی دستام گرمی دستهای مادر بزرگم رو تو آخرین برخورد حس می کنم . هنوز چشمان خون گرفته ی پدر بزرگم رو تو آخرین نگاه بیاد دارم .

اما حالا اونها رفتن . سالهاست که نیستن و من موندم و خاطراتشون .

مامانم می گفت اسم شما رو از رو اسم امامها انتخاب نکردم چون ترسیدم تو تربیتتون کوتاهی کنم . همیشه با این باور زندگی کردم که اگه اسم یکی علی باشه باید راه علی رو بره . مرد – بزرگ – با مرام ………

اگه اسم یکی محمد باشه باید کمالش زبانزد عام و خاص بشه . اگه ابراهیم باشه باید همه امتحانات رو خوب پاس کنه . اگه اسماعیل باشه باید به اذن خدا و خواسته خدا راضی با شه . اگه و اگه و اگه ……………..

بابا م تو همه زندگیم با همه سختیها و مشکلات یه چیزی رو خوب یادم داد و اون این بود که هیچوقت دست نیاز به طرف هیچکس دراز نکن حتی تو بدترین شرایط . قدر داشته هاتو بدون و ناشکری نکن.

من اگر چه بنده خوبی برای خدا نیستم اما شاگرد خوبی برای پدر و مادرم بودم . و خواهم بود . تربیت من خوب یا بد اینطور شکل گرفت : 1.کتابهاتو تمیز نگهدار 2.همیشه یادت باشه اولین چیزی که تو مدرسه یاد گرفتی احترام به معلمه . اول برپا .

3.آب مایه حیات اولین کلمه ای که نوشتم . بابا آب داد اولین جمله ای که یاد گرفتم . 4. همیشه خوب درس بخون و سعی کن یاد بگیری 5.حسرت هیچکس و هیچ چیز رو نخور و ……………..

خدایا من همه اینها رو باور کردم پس چرا دنیا وارونه است ؟

ریحانه یه روز بهم گفت زمهریر «بهشت تو «جهنمه !

حالا می خوام بهش بگم عزیزم بهشت من قشنگه خیلی قشنگه اگه اونقدر که به مال دنیا دل بستیم به عاقبت دنیا فکر می کردیم . یکی جلو روم با همه وجود چشاشو بست و دهنشو باز کرد و هر چی دلش خواست به روح پدر بزرگم توهین کرد . واسه مال دنیا !

اونوقت بود که دلم شکست گفتم خدا مگه ما فامیل نیستیم ؟ چرا نمی فهمیم توهین به فامیل , تف سر بالاست و به صورت خودمون برمی گرده ؟ چرا ما خون رو به پول می فروشیم ؟ چرا ما حرمتها رو زیر پامون می ذاریم ؟

خدایا چی به سرمون اومد؟ چرا ؟

یه روز تو مدرسه می گفتیم بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند …………..

یه روز تو مدرسه معلمهامون می گفتند به همنوع کمک کنید . اگه یکی خورد زمین دستشو بگیرین . با همه مهربون باشین . و ………

یه روز شاهنامه می خوندیم و ………..

خدایا حالا اینهمه آدم که با سواد هم هستن چرا اینقدر زود این درسها یادشون رفته ؟تو کلاس کدوم معلم می شینن ؟ به به که چه دنیایی شده ! زیبا ! خیلی زیبا ! این کتابها و مدرسه ها رو باید تعطیل کرد که فقط به درد نمره قبولی آخر سال می خورن و یه مدرک کاغذی و بعد تمام …….

جای مهر رو پیشونی افتادن و نماز شب خوندن زیاد جالب نیست که با همون زبون به روح مرده و زنده توهین کنیم . ما زندگی رو خیلی وقته با ختیم …………


بابا آب داد . تبدیل شده به این جمله که بابا چه قدر ارث گذاشت ؟ معلم شده پول . زندگی شده چشم و همچشمی . خاک روستام شده جواهر . برای جاده حتی از وجبش نمی گذرن ! بزرگتر شده پول تو جیبی . کتاب شده دکور کتابخونه یا نه وسیله تملق .

درس به درد ……….. می خوره . وای خدا چی به سر ما اومده ؟

صدای اذان از مسجد نمیاد . دیگه ماه رمضون دعای ربنا با صدای استاد شجریان از تلویزیون پخش نمی شه . تو روستای من 3 تا مسجد هست با یه حسینیه برای مهمانیهای دهن پر کن و غیبتهای زنانه و گاهی تجارتهای مردانه . خدایا چی به سرمون اومده ؟

اما یه مژده :جاده روستام داره رو میاد.این یکی رو خیلی خوشحالم که همه ناامیدهای تیشه به دست بدونن بالاخره جاده یه جورایی رو اومده خیلی راحت می شه رانندگی کرد باور نمی کنید ؟ عکسهاشو برای همه اونهایی که آیه یاس خوندن رو بهتر از قران خوندن بلدن می ذارم ,به زودی .

این جاده با خون دل خوردنهای دوستان و تلاشهای بی وقفشون رو اومد . ممنونم از همشون .








تابستان زیبای روستای من

اوت 23, 2010

با تشکر از آقای بیت الله اکبری که این عکسها رو برامون فرستادن