پرش به محتوا

ای خدا ………..

سپتامبر 26, 2010

و چه خوش گفت بزرگ علوی در کتاب چشمهایش :»ملا شدن چه آسان آدم شدن چه سخت است .»

روی پاهای خسته ام ایستادم و در مقابل باد مهاجم  روستا پاشنه کفشهایم را به زمین سخت فشردم . چشمان اشکبارم را در باغچه کوچک تنهاییم به دور تا دور باغچه گرداندم و سکوت . به قول ………. » دردهایم را به تو گفتم بشنو این سکوت تلخم را «

ای اقلیم سرد ,تو را با کدامین دعا با کدامین نیایش گرم کنم که دم سردت  کالبد همه آنهایی که از آب وجودت آشامیدند را منجمد کرد . تو را با کدامین نام بخوانم بهشت کوچک من ؟ تو یادگار اجدادم ,دست به دست آمدی و به من که رسیدی چیزی از تو نمانده بود جز زخمهای چرکین کهنه ای که دهان باز کرده اند و بوی تعفن سرتاسر ذهنم را در برگرفته است . من به دنبال گنج معرفت سینه ات را شکافدم و از بطن وجودت چیزی جز حقارت خود نیافتم . تو مرا به سوی خود خواندی اما رسم مهمان نوازی را ندانستی. تو ندانستی من خسته از این دنیای بی روح نیازمند سایه درختی و صدای چه چه پرنده ای می خواهم در آغوش طبیعتت آرام بگیرم .

اگر آرامشت این است پس صد رحمت به این دنیای ماشینی -سخت که لااقل هیچ چیز هم نداشته باشد . مرگ را زود رس می کند و این آرامش ابدی است .

من که در روی خاک  تو ثانیه ای آسوده نیارمیدم پس مرا مهمان سینه گورستانت کن . که این خلق مهربان مرده پرست هر پنجشنبه به یادم فاتحه ای بخوانند گر چه هیچگاه به یاد نخواهند آورد که اهل کوفه هم چنین بودند .



Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: